درزمانهای قدیم در سرزمین ماورءالنهر در منطقه ی سناباد حاکمی ظالم وستمگرزندگی می کرد . این حاکم پسر ده دوازده ساله ای داشت لوس ونُنُر وازخود راضی، این پسرک هر روز بره ی آهویی را می گرفت در شهر می گشت ونسبت به دیگران فخر می فروخت وافاده می کرد . اجازه نمی داد تا بچّه های هم سن وسالش دستبه آهویش بزنند . دراین میان کودک یتیمی بودکه خیلی دلش می خواست حتیّ یک بار هم که شده دستی به سرو کله ی آهو بکشد امّا پسر حاکم به او اجازه نمی داد . پسرکیتیم که به تنگ آمده بود از غفلت پسر حاکم استفاده کرد وناگهان دستی به سر آهوکشید که پسر حاکم متوجّه شد وپسرک یتیم را به باد کتک گرفت . پسرک یتیم اشک ریزان وگریه کنان به خانه رفت ، خود را به دامان مادرش انداخت وگفت : من آهو می خواهم ، مادر، من آهو می خواهم . مادر، فرزند رادر آغوش گرفت وبدون مقدمه شروع کرد به سخن گفتن . مادر گفت : در زمانهای بسیاردوردر همین سرزمینی که ما در آن زندگی می کنیم صیّاد دغلی بود هر روز دام می گسـترد وآهویی راصید می کرد و به شهر می برد ومی فروخت وبا پول آن زندگی خود را تآ مین می کرد . در یکی از روزها صیّاد دغل دامی گسترد وآهویی را به دام انداخت ، خواست آهورا به شهر ببرد که ناگهان شخصیتی ظاهر شد و به صیّاد گفت این آهو را رها کن ، بچّه اش منتظرش است . صیّاد دغل پرخاش کنان گفت : به من چه که بچّه اش منتظرش است ، من کلیّ زحمت کشیدم تا اورا به دام انداختم . شخصیت گفت : آهورا رهاکن تابرود به بچّه اش شیر بدهد ودوباره برمی گردد . صیّاد تمسخرکنان خنده ای بلند سرداد وگفت : چه کسی باور می کند که آهوی از دام گسیخته دوباره برگردد !شخصیت گفت : من ضمانت آن را می کنم تا آهو دوباره برگردد . صیّاد گفت شما چه کسی هستید که اینگونه با اطمینان سخن می گوئید . شخصیت گفت : من بنده ای از بندگان خدا هستم . صیّاد گفت : من هرگز آهو را رهانمی کنم وحرف های شما را نمی توانم باور کنم . شخصیت گفت : آهورا رها کن اگر برنگشت من آهوی شما می شوم ومرا به جای آهوببر در شهر بفروش . صیّاد از این حرف به حیرت افتاد و گفت: به یک شرط حرف شما را قبول می کنم که نوشته ای بمن بدهید تا مطمئن شوم . شخصیت دوات وقلم و کاغذی گرفت ونوشته ای مکتوب به صیّاد داد . صیّاد از این عمل سخت متعجّب شد . پیش خود گفت : آهو که برنمی گردد ولی با فروش این شخص چندین برابر پول آهو نصیبِ من می شود . صیّاددغل دست وپای شخصیت را در بند کرد و آهو را رها ساخت . آهوی از دام گسیخته نگاه معناداری به شخصیت کرد و آهسته آهسته دور شد . هنوز چند لحظه ای نگذ شته بود که صیّاد گفت بیا برویم آهو نیامده ! شخصیت گفت : صبرکن آهوبره اش راگم کرده دنبال بره اش می گردد . صیّاد که دل دردلش نبود واز خدا می خواست که آهو هرگز برنگردد . بعد از مدّتی دوباره گفت بیا برویم آهوبرنگشت . شخصیت گفت آهوتازه بره اش را پیداکرده دارد به او شیر می دهد ! صبرکن برمی گردد . صیّاد که از این همه اعتماد به نفس شخصیت متعجّب شده بود دوباره گفت : چرا وقت را تلف می کنی من صیّاد هستم و سالیان سال آهوصید می کنم تا کنون نه دیده ام ونه شنیده ام که آهوی از دام گسیخته دوباره برگردد . اگر با من به شهر نیایی با همین تیروکمان بزور تورا می برم . صیّاد همچنان که جروبحث می کرد . شخصیت گفت : نگاه کن : از دور یک سیاهی پیدا شد ، یقینا ً همان آهو است . صیّاد که تیروکمان را به طرف شخصیت نشانه رفته بود وقصد اذیّت وآزار وی را داشت . نگاهی به دور دست ها انداخت . دید یک سیاهی به طرف آنها در حرکت است و هر لحظه نزدیکتر می شود تا اینکه سیاهی کاملا ً آشکار شد ومشخص گردید که یک آهو است ، امّا نه تنها ! بلکه بره ای هم به همراه دارد . آهو نزدیک ونزدیکتر شد تا اینکه در کنار شخصیت قرار گرفت . بره ی آهو خود را به دامان شخصیت انداخت وآرام گرفت . صیّاد از این معجزه به حیرت افتاد تیروکمان را به کناری انداخت با دستپاچگی هر چه تمامتر بند از دست وپای شخصیت باز کرد وعذر خواهی کردو گفت : شما چه کسی هستید ؟ این چه معجزه ی بزرگی بود که آشکار کردید ؟ . مادر نگاهی به فرزنـد خود کرد دید اشـک درچشـمان فرزندش حلقه زده است . گفت: فرزندم آیا می دانی آن شخصیت چه کسی بود ؟ فرزند فریاد زد آری می دانم مادرجان ، آری می دانم ، آن شخصیت ضامن آهو آقا امام رضا (علیه اسلام) بود . مادر گفت : فرزندم ، آیا می دانی امروز چه روزی است ؟ فرزند گفت : نه مادر جان ، مادر گفت: امروز یازدهم ذیقعده سالروز باسعادت همان ضامن آهو آقا امام رضا (علیه اسلام) است . فرزند فریاد زد . ! مادر من هرگز آهو نمی خواهم ، من آهو نمی خواهم ، آهو باید در طبیعت در کنار بچّه اش باشد من آهو نمی خواهم . ! یازدهم ذیقعده میلاد باسعادت هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت وامامت ، ضامن آهو ، ثامن الحجج ، علی بن موسی الرضا ( علیه اسلام ) و روز محیط بان بر تمامی محیط بانان زحمت کش ، که حفاظت وحراست از حیات وحش را از ضامن آهوفراگرفتن تبریک وتهنیت می گوییم . اردوان پاشا زانوس مدیرهیئت جوانان حضرت علی اکبر( ع ) زانوس